تبلیغات
وبلاگicon
اتاق من - داستان دانه خوش شانس
اتاق من
یکشنبه 6 مهر 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *


 

سالها پیش کشاورزی یک کیسه بزرگ بذر را

برای فروش به شهر میبرد.

                                           

 

ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد

و دانه بر روی زمین خشک و گرم افتاد .دانه ترسید

و گفت من فقط در زیر زمین سالم میمانم.ناگهان گاوی

از آنجا عبور میکرد و با سم هایش دانه را فشار داد

و دانه به زیر زمین فرو رفت.

 

 

              


دانه گفت من تشنه هستم و برای رشد به کمی
آب احتیاج دارم،ناگهان باران شروع با باریدن
گرفت.


صبح روز بعد یک جوانه سبز و زیبا از درون زمین بیرون
آمد و آن جوانه تمام روز را زیر نور خورشید بود و قد
کشید و بلند و بلند تر شد.

 

روز بعد اولین برگش در آمد و آن برگ باعث شد
تا بتواند نور خورشید بیشتری را جذب کند.



یک روز یک پرنده میخواست آن دانه را از درون خاک
بخورد اما ریشه هایش آن را محکم در خاک
نگه داشته بودن
د.


سالها گذشت و آن گیاه از نور خورشید و آب باران
استفاده کرد و به یک درخت قوی و بزرگ تبدیل شد.


حالا شما وقتی به کوه و دشت میروید
درخت های زیادی را میبینید خودشان دانه های
زیادی دارند.

خوب دوستهای من این از داستان،حتما برای
من نظراتتون رو بنویسید.

          





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 15 مهر 1393 09:28 ب.ظ
سلام به شما پسر خوب
چه مطلب جالبی رو گذاشتید خیلی خوشم اومد آفرین
شنبه 12 مهر 1393 05:58 ب.ظ
محمدمهدی دست درختا درد نکنه چون برگ هاشون آلودگی رو می گیره وپاکی رو می ده
محمدمهدی *بله.دست خودت هم درد نکنه.
پنجشنبه 10 مهر 1393 02:18 ب.ظ
می دقیقا چقدر طول میکشهتا دانه رشت کنه
محمدمهدی *شاید خیلی.ولی میتونی امتحان کنی.برو یه دونه بکار بعد بین چقدر طول میکشه.تازه میتونی مطلبش رو هم بذاری توی وبلاگت.
چهارشنبه 9 مهر 1393 11:47 ق.ظ
محمدمهدی می تونی مراهل دانه کاشتن را
انجام بدی دقیقن می فهمی که
این مراهل از کجان
و اینا چه جوری درمیان>>:مثل دانه
کاشتن در حیات.
سه شنبه 8 مهر 1393 11:23 ق.ظ
محمدمهدی میدونی مردم از درخت نخل خرما میخورن و ما هستش نون می پزن و با بوستش وسایل چوبی میسازن و از
برگای تیغیش هسیر و دمبایی هسیری
درست می کردن و وقتی بوستشو می کنن یک خوراکی سفیدی به نام پنیر خرما هست که اونو می خورن و از بالای او
قوه میسازن و از اون سرمه چشم میسازن؟!
سه شنبه 8 مهر 1393 06:11 ق.ظ
سلام کوچیل .
چطوری ؟
داستان جالب بود .. دونه هه هر چی آرزو می کرد اتفاق میفتاد ..
برات آرزوی موفقیت دارم ..... سلامت و موفق باشی همیشه در پناه خدا
دوشنبه 7 مهر 1393 08:37 ب.ظ
سلام میگم اون درخته کی بزرگ شد
محمدمهدی *چند سال بعد دیگه.
دوشنبه 7 مهر 1393 12:00 ب.ظ
محمدمهدی این نشونه است خیلی بزرگ نه که خدا چه چیزی قرار داده
دوشنبه 7 مهر 1393 06:43 ق.ظ
سلام پسر گلم

داستان قشنگی بود و من از این داستان فهمیدم که خداوند از تمام آفریده های خودش محافظت میکنه و همیشه اونها رو در پناه خودش نگه میداره و برای رشد و زنده بودنشون همه چیز رو فراهم کرده.
یکشنبه 6 مهر 1393 07:10 ب.ظ
محمدمهدی داستانت بسیار زیبا بود
یکشنبه 6 مهر 1393 06:06 ب.ظ
سلام میگم خوب بود ولی اون مردی که باگاری بود چی کار کرد رفتذ تا بقیه ان رها را خاک کند؟؟؟؟؟
محمدمهدی *نه اون که داشت میرفت بازار.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمدمهدی *
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
moisrex.r98.ir