تبلیغات
وبلاگicon
اتاق من
اتاق من
سه شنبه 4 فروردین 1394 :: نویسنده : محمدمهدی *

                       بنام خدا                   

سلام به شما دوستهای خوب محمد مهدی.من مامان محمد مهدی هستم و باز هم عکسهای جدیدی از اون رو برای شما در وبلاگش قرار دادم.امروز 4 فرودین سال 1394 هجری شمسی هست.محمد مهدی کم کم داره بزرگ میشه و دیگه الان 3 سال و چند ماه داره و به راحتی صحبت میکنه و شعر حفظ میکنه و بعضی از سوره های قرآن رو به کمک مربیش آقا محمد مهدی حفظ میکنه و دوچرخه سواری میکنه.کلاس قران میره و خیلی کارهای دیگه رو انجام میده...






























منتظر نوشتن نظرات شما هستم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 2 بهمن 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام به شما پسر خوبم محمد مهدی ،در حال حاضر ما در ماه بهمن سال 1393 هجری شمسی هستیم.این روزها برای شما روزهای خاصی هست برای من هم همینطور.برنامه ریزی برای شما داره انجام میشه و عمو مهدی مهربون در این کار واقعاً برای شما کم نگذاشتند.در اتاقتون یک فضای قشنگ رو درست کردند و برای شما با بابا،دو چرخه و برای آجی سه چرخه خردیدند و اسباب بازی های بسیار زیبا و جالب.که عکس های اونها رو در اتاقت قرار میدم.امیدوارم که ایشون همیشه سلامت باشن و شما هم از خدا سپاسگزار باشی و هر کسی که این نعمت رو داره باید خدا رو شکر کنه.شما هم این روزها از قبل خیلی خیلی خوشحال تر هستید.عمو مهدی خوشحال و خنده رو به لبهای شما هدیه کرد .اگه یک روزی این نوشته رو دیدی و من زنده نبودم،بدون که فقط خداست که تورو بیشتر از همه دوست داره.فقط خداست که قابل اعتماده.و فقط خداست که ارزش و شایستگی دوست داشتن و پرستش رو داره.من تاجایی که بتونم تجربیات زندگی خودم رو برای تو مینویسم.





















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 28 آذر 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام.من محمد مهدی هستم و حالم بد شده و اومدم بیمارستان بستری شدم.اولش حالم خیلی خیلی بد بود و روز چهارشنبه 26 آذر 93 اومدم بیمارستان و خانم دکتر شهابی گفت من باید بستری بشم.مامانم هم به خاله فاطمه زنگ زد و گفت من بستری میشم.تازه خاله زهرا جونم با ما اومده بود که تنها نباشیم.بعد هم بابایی اومد.عکسهای من رو که توی بیمارستان گرفتم رو ببینید.
















الان حالم کمی بهتر شده و منتظرم دکتر بیاد من رو ببینه.امروز جمعه است و الان ساعت 9:18 هست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام به شما دوستای خوبم.حالتون خوبه؟من امروز چند تا عکس جالب و جدید از خودم برای شما میگذارم و توضیح میدم که چه اتفاقاتی برای من توی این عسها افتاده.این عکس زیر رو که می بینید ما و عمو مهدی اینا رفته بودیم پُل پَرزین، که عمو مهدی جون ،آقای صورتی رو به من هدیه دادن و به آجیم هم یه عروسک خوشکل دادن که اسمش رو گذاشتیم، خانم سارا.من خیلی خیلی عمو مهدی جون رو دوست دارم.







توی این عکس زیری،دایی مهدی سه تا کلا به من و آجیم هدیه داد.که زود گذاشتیمشون سرمون و باشون بازی کردیم.یکی نارنجی،یکی آبی،و یکی قرمز.من قرمز دوست دارم.





اینجا هم بابام میخواستم برن بیرون ومن رو هم باخودشون بردن،اینقدر خوابم میومد که توی ماشین خوابم برد و بابام من رو آورد خونه.





خب توی این عکس زیری من با آجیم و خاله زهرا و مامانم رفتیم بیمارستان نفت که آجیم رو ببریم دکتر چون حالش بد بود.فقط من دارم به این فکر میکنم که به نظرتون این موجودی که کنار من نشسته،واقعاً حالش بده؟دهنش 6 متر بازه،بعد آوردیمش نوار مغز بگیره.به نظرتون اصلاً حالش بده؟من خیلی به این مسئله فکر کردم.چون از در و دیوار بیمارستان ماشاءالله بالا میرفت.





و اما این عکس آخری،ماهر روز  میریم مدرسه داداشی و خاله زهرا برامون خوراکی میخرن.الان ساعت 7 صبحه و ما خیلی خوشحالیم که با داداشی به مدرسه رفتیم.تازه بعضی موقع ها توی مدرسه هم میریم تا دم در کلاس.





عکسهای من رو ببینید و برام نظر بگذارید،منتظر شما هستم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 4 آذر 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *

بنام خدای بزرگ و خوب



سلام به شما دوستهای خوبم.حالتون خوبه؟من یک فیلم خیلی خوب از خودم که یاد گرفتم آدرس خونمون رو بگم برای شما در وبلاگم گذاشتم حتماً ببینید و نظر خودتون رو برای من بنویسید.ممنون.


[]




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 26 آبان 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام به شما دوستهای خوبم،حالتون خوبه؟من بازم اومدم تا برای شما عکسهای جدیدم رو بگذارم.مامانم برای من یک اتاق جدید درست کرده ببینید برای من میز و صندلی گذاشتن و یک کتابخونه تا بتونم کتابهای خودم رو توی اون قرار بدم،ممن دیگه باید نظم و انضباط رو یاد بگیرم.مامانم بهم یاد دادن که کفش هام رو مرتب بگذارم و همینطور هم کتابهام رو مرتب کنم.من عکسهای کتابها رو نگاه میکنم.گاهی هم خودم برای خودم قصه میگم.






من دیگه خودم اسباب بازی هام رو مرتب و منظم در طبقه خودم میگذارم و هر وقت اتاقم بهم میریزه زود به مامانم میگم که بیان کمکم کنن تا مرتبش کنم.و منظم بشه.









این هم رخت خواب جدید من و آجیم.مال من آبیه و مال آجیم صورتیه.ما دیگه شبها روی اونها میخوابیم خیلی راحتن.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 12 آبان 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام به همه شما دوستهای خوب محمد مهدی.من مامان این پسرگل هستم و میخوام برای شما مطلبی رو بگذارم،قبل از هر چیز فرارسیدن محرم و ایام شهادت امام حسین ع و یارانشون رو به همه شما تسلیت میگم.بچه ها امام حسین ع بسیار مهربان بودند و برای اینکه بتونن دین اسلام رو نگه دارن قیام کردند.این رو خوب یادتون بمونه و اما محمد مهدی توی محرم و قبل از شروع محرم کارهای زیادی انجام داده و چیزهای زیادی رو یاد گرفته که من مقداری از اونها رو برای شما مینویسم.تعدادی از عکسها مربوط به قبل از شروع محرم هستند.










[]

توی این عکسهای بالایی قبل از محرم برای اونها پارچه خریدیم تا به انتخاب خودشون براشون لحاف و روبالشتی درست کنیم،اما برای اونها درستشون نکردیم تا زمانیکه این ایام بسیار مهم و با ارزش تمام بشه و بعد از اون براشون درستشون کنیم.عمو حسین هم برای محمد مهدی یک بلوز مشکی برای محرم خرید و خاله زهرا هم از طرف عزیز یک پیراهن مشکی برای محدثه خانم هدیه آورد.








توی این عکس ها به همراه شما ها بیرون از شهر رفته بودیم و این عکسهایی از محمد مهدی هست در کنار خلیج فارس.که شما میتونید اونها رو ببینید.حتماً یادتون هست.



خب امیدوارم که از این عکسها و فیلم ها خوشتون اومده باشه.همه شما رو به خدای بزرگ میسپارم.امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشید.منتظر نظرات شما هستم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 1 آبان 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام.من میخوام امروز برای شما یک چیز جدید بنویسم.مامانم مروز با خاله زهرا من و آجیم رو بردن تا برای ما دمپایی جدید بخرن.من خودم رفتم و دمپایی خودم رو انتخاب کردم.من رنگ زرد رو برداشتم.البته رنگهای دیگه ای هم بود.مثل زرد و آبی و قرمز ولی من همین رنگ رو انتخاب کردم و اومدم توی ماشین نشستم.حالا دمپایی های جدید من رو ببینید.راستی مامانم برای آجی محدثه هم خریدن که فکر کنم عکسش تو وبلاگ خودشه.

















خوب حالا یک فیلم هم دارم که برای شما میگذارم.من خیلی خوشحال شدم که دمپایی های قشنگ و جدید خریدم.و همش اونها رو میپوشم.
برای دیدن فیلمم روی عکس دمپایی هام کلیک کنید.











نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 24 مهر 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا

سلام من محمد مهدی کوچولو هستم.امروز میخوام یک داستان دیگه برای شما در وبلاگم بگذارم.البته اینها رو مامانم برای شما میگذاره چون من هنوز فقط بلدم به وبلاگم نگاه کنم.خب این داستان خیلی جالبه برای اونهاییه که به دیگران کمک نمیکنن.اسم داستان هست:
کسی کمک میکند؟




یک مرغ حنایی کوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی میکردند،دوستان او یک سگ خاکستری و یک گربه نارنجی و یک غاز زرد بودند.یک روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا کرد و پیش خودش فکر کرد که میتواند با آنها نان درست کند.



مرغ حنایی کوچولو گفت : کسی به من کمک میکند تا این دانه ها را بکارم؟
سگ گفت:من نمیتوانم.
گربه گفت:من دلم میخواهد ،اما کار دارم نمیتوانم.
غاز گفت:من امروز باید به بچه هایم شنا یاد بدهم و نمیتوانم.




مرغ حنایی گفت :پس من خودم این کار را خواهم کرد و بدون این کسی به او کمک بکند،دانه ها را کاشت.
مرغ حنایی گفت:کسی میتواند در درو کردن به من کمک بکند؟

سگ گفت :من باید بروم شکار.
گربه گفت:من تازه از خواب بیدار شدم و حال ندارم.
غاز گفتکمن بالم درد میکند.





مرغ حنایی که خسته شده بود.گفت :کسی به من کمک میکند تا گندم ها را به آسیاب ببریم و آنها را آرد کنیم؟
سگ گفت:من نمیتوانم.
گربه هم گفت :من نمیتوانم.
غاز هم گفت:من هم نمیتوانم.

مرغ حنایی گفت:من خودم این کار را به تنهایی انجام میدهم.و همه گندمها را به آسیاب برد و بدون کمک کسی همه انها را آرد کرد.





مرغ حنایی که خیلی خیلی خسته شده بود گفت:کسی به من کمک میکند تا با این آرد ها نان بپزیم؟ولی باز هم سگ و گربه و غاز هر کدامشان بهانه ای آوردند و به او کمک نکردند،و مرغ حنای خسته،خودش به تنهایی نان پخت.



نان تازه و گرم،بوی خیلی خوبی داشت.مرغ حنایی پرسید:آیا کسی به من کمک میکند تا نان بخوریم؟
سگ گفت:من کمک خواهم کرد.
گریه گفت؟من هم کمک خواهم کرد.
غاز گفت:من هم کمک خواهم کرد.

اما مرغ حنایی عصبانی شد و فریاد زد:من به کمک شما احتیاج ندارم و خودم به تنهایی این کار را خواهم کرد.




مرغ حنایی نان را جلوی خودش گذاشت و همه آنها را خورد.خوب نظر شما در مورد این داستان چیه؟حتماً اونها رو در نظرات بنویسید.









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 مهر 1393 :: نویسنده : محمدمهدی *
بنام خدا



خب من رو که میشناسید ،پسر گل محمد مهدی هستم وکلی سوره جدید یاد گرفتم
و حدیث جدید .که بعداً برای شما مامانم ارسالشون میکنن.






حالا ببینید من دیگه یاد گرفتم که نماز رو چطور باید بخونیم.
البته کامل نه ولی یکم یاد گرفتم.










تازه میدونم که در رکعت اول چی باید بخونیم و در سجده و رکوع چی باید بگیم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمدمهدی *
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
moisrex.r98.ir